+ - x
 » از همین شاعر
1 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
2 عشق چیست؟
3 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
4 مادر
5 خداحافظ گل سوری
6 خلوتی كو كه خیالات تو آنجا ببرم
7 به هوای تازه ماند غزل من و غم من
8 سفر بخير برو
9 گر فریبد مردم چشمم بیاری بارها
10 من و دریچه ی من

 » بیشتر بخوانید...
 تو خود دانی که من بی تو عدم باشم عدم باشم
 تا چه خیال بسته ای ای بت بدگمان من
 اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند
 لالایی
 بیا با تو مرا کارست امروز
 فریاد سبزه ها
 چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان
 ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۲

جهنمی كه درآن دست های عاشق من
درخت آتش را
ز پنك نورس گلبته های آزادی
چراغ می بندد
بهار، خانه ی فردای انتظار منست
و نوده نوده ی آن
غریق رحمت انفاس لطف بارانیست
كه از صداقت عهد تو فصل می گیرد

پل علم 24 – اسد 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *