+ - x
 » از همین شاعر
1 عشق چیست؟
2 سفر بخير برو
3 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم
4 ملت من
5 مادر
6 خلوتی كو كه خیالات تو آنجا ببرم
7 آزادی
8 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
9 پارسی
10 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی

 » بیشتر بخوانید...
 بیا کز عشق تو دیوانه گشتم
 اینک آن مرغان که ایشان بیضه ها زرین کنند
 حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن
 ساقی زان می که می چریدند
 چندان بنالم ناله ها چندان برآرم رنگها
 سلام ای شهر من ای گریه زار گم شده در مه
 خدا را کم نشین با خرقه پوشان
 حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
 چه دارد در دل آن خواجه که می تابد ز رخسارش
 کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۶

های دری،ا دریا!
سر به سنگ سر ساحل بشکن
آخر آبی
رۀ بیهوده مزن
های دریا، دریا!
دامن مادریت را چه فتاد
که ز آغوش تو آرام آرام
دخترانت همه آواره شدند
ماهیانت به سفر های جدایی رفتند
های دریا، دریا!
باز لب تشنه تر از دیروزی
باز هم در عطش تلخ مراد
می تپی، می شکنی، می سوزی
های دریا، دریا!
گفته بودم به هم آوازی تو
می توانم که به فردا برسم
گفته بودم که گل منزل را
راه دریا بروم تا برسم
های دریا، دریا!
دیدمت جورۀ دریای منی
شعر دلتنگی دنیای منی
وقتی از خویش برون می آیی
عین من، عین سر و پای منی
تا کجا رفتن و رفتن دریا؟
تا چه مقدار شکستن دریا؟
های دریا، دریا!


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

wais:

salam ba darya wa hosy sohab




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *