+ - x
 » از همین شاعر
1 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند
2 آزادی
3 من و دریچه ی من
4 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
5 درخت
6 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
7 ناودانها
8 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
9 مادر
10 پارسی

 » بیشتر بخوانید...
 آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه
 مهره ای از جان ربودم بی دهان و بی دهان
 چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی
 آبستن غروب
 دگراندیش
 نگفتم دوش ای زین بخاری
 به حق چشم خمار لطیف تابانت
 دوش همه شب دوش همه شب
 جان خراباتی و عمر بهار
 کو مطرب عشق چست دانا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۵

من یاد گرفته ام که چون کام درید
آموخته ام که چون سر از درد کشید
بگذار هرآنچه می توانند کنند
من خونم را به کس نخواهم بخشید


****


شب آمد و شهر را به افسون بگرفت
شمشیر کشید و هیر و هامون بگرفت
تا بانگ نماز صبح را بشنیدم
سجادۀ اعتماد را خون بگرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *