+ - x
 » از همین شاعر
1 ملت من
2 به هوای تازه ماند غزل من و غم من
3 پارسی
4 مادر
5 گر فریبد مردم چشمم بیاری بارها
6 گرد راه
7 سفر بخير برو
8 با یاد چشمهای تو
9 آزادی
10 ناودانها

 » بیشتر بخوانید...
 بوقلمون چند از انکار تو
 ناگهان اندردویدم پیش وی
 ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته
 بی پرده ميزند بصد آهنگ ساز را
 نازنین بلقیس
 چو او باشد دل دلسوز ما را
 مآل کار نقصانهاست هر صاحب کمالی را
 او با ما، با ماست
 لغزشی خورده ز پا تا سر ما
 زن زیبا است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۵

من یاد گرفته ام که چون کام درید
آموخته ام که چون سر از درد کشید
بگذار هرآنچه می توانند کنند
من خونم را به کس نخواهم بخشید


****


شب آمد و شهر را به افسون بگرفت
شمشیر کشید و هیر و هامون بگرفت
تا بانگ نماز صبح را بشنیدم
سجادۀ اعتماد را خون بگرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *