+ - x
 » از همین شاعر
1 درخت
2 خیال من یقین من
3 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
4 انتظار
5 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
6 آزادی
7 من آن موج گرانبارم كه در دامن نمی گنجم
8 با یاد چشمهای تو
9 ناودانها
10 سفر بخير برو

 » بیشتر بخوانید...
 دیوانه می رقصد
 خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو *
 بخش شانزدهم
 ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین
 امشب به زلف های خیالم رسن شدی
 ای نهاده بر سر زانو تو سر
 بی سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
 دگراندیش
 به جان تو که بگویی وطن کجا داری
 جانا بیار باده و بختم بلند کن

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۵

من یاد گرفته ام که چون کام درید
آموخته ام که چون سر از درد کشید
بگذار هرآنچه می توانند کنند
من خونم را به کس نخواهم بخشید


****


شب آمد و شهر را به افسون بگرفت
شمشیر کشید و هیر و هامون بگرفت
تا بانگ نماز صبح را بشنیدم
سجادۀ اعتماد را خون بگرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *