+ - x
 » از همین شاعر
1 سفر بخير برو
2 خلوتی كو كه خیالات تو آنجا ببرم
3 به هوای تازه ماند غزل من و غم من
4 با یاد چشمهای تو
5 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند
6 ملت من
7 ناودانها
8 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
9 آزادی
10 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی

 » بیشتر بخوانید...
 در دایره سپهر ناپیدا غور
 میلاد
 تا پیچک خیال تو از ناز قد کشید
 به جان تو که مرو از میان کار مخسب
 ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند
 ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
 ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
 ای که ز یک تابش تو کوه اُحُد پاره شود
 ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست
 دست های تو با همین سرخی روی دستان داغ من شاید

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۵

من یاد گرفته ام که چون کام درید
آموخته ام که چون سر از درد کشید
بگذار هرآنچه می توانند کنند
من خونم را به کس نخواهم بخشید


****


شب آمد و شهر را به افسون بگرفت
شمشیر کشید و هیر و هامون بگرفت
تا بانگ نماز صبح را بشنیدم
سجادۀ اعتماد را خون بگرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *