+ - x
 » از همین شاعر
1 درخت
2 با یاد چشمهای تو
3 گرد راه
4 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
5 در انتحار لحظه ها
6 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند
7 من و دریچه ی من
8 به هوای تازه ماند غزل من و غم من
9 انتظار
10 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم

 » بیشتر بخوانید...
 هولی روز های پاییز است، دامن باد ها پر از رنگ است
 ظاهرشاه در حدیث رفتگان
 دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو
 برای نتوانستن
 چشم تو ناز می کند، ناز جهان تُرا رسد
 ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش
 اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا
 بار دیگر ملتی برساختی برساختی
 ایام زمانه از کسی دارد ننگ
 ز سر تا پا اداهايت قشنگ است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۵

من یاد گرفته ام که چون کام درید
آموخته ام که چون سر از درد کشید
بگذار هرآنچه می توانند کنند
من خونم را به کس نخواهم بخشید


****


شب آمد و شهر را به افسون بگرفت
شمشیر کشید و هیر و هامون بگرفت
تا بانگ نماز صبح را بشنیدم
سجادۀ اعتماد را خون بگرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *