+ - x
 » از همین شاعر
1 با یاد چشمهای تو
2 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
3 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
4 عشق چیست؟
5 آزادی
6 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم
7 پارسی
8 گر فریبد مردم چشمم بیاری بارها
9 خیال من یقین من
10 گرد راه

 » بیشتر بخوانید...
 بیاد گذشته شب
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 لبخند
 صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
 گر کنی با موج خونم همزبان شمشیر را
 مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی
 الا یا مالکا رق الزمان
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی
 نگه دارد برهمن کار خود را

۳.۳
امتیاز: ۳.۳ | مجموع آراء: ۴

روزگاریست به من می گویی
(آسمان سقائیست
ابرها می بارند
بهار آمده است)
هیچ می دانی
من
با همه بی هنری
كه تو می انگاری
ناز باران و نوازشگری فصل اش را
بهتر از سبزه و گل می دانم؟
آنقدر هم كه تو پنداشته یی
من تنگ باور هر یاوه نیم
كو؟ كجاست؟
نه سرود چككیست
نه جرسكاری آهن پوشی
ناودان ها كه از آغاز زمستان خالیست

27- حمل 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *