+ - x
 » از همین شاعر
1 ناودانها
2 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم
3 خلوتی كو كه خیالات تو آنجا ببرم
4 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
5 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند
6 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
7 ملت من
8 دو رباعی
9 در انتحار لحظه ها
10 من آن موج گرانبارم كه در دامن نمی گنجم

 » بیشتر بخوانید...
 سماع از بهر جان بی قرارست
 جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم
 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
 عیسی چو تویی جانا ای دولت ترسایی
 تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم
 می دان که زمانه نقش سوداست
 ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا
 به گوش من صدای زنگ عشق است
 آن شاخ خشک است و سیه هان ای صبا بر وی مزن
 منم غرقه درون جوی باری

۳.۳
امتیاز: ۳.۳ | مجموع آراء: ۴

روزگاریست به من می گویی
(آسمان سقائیست
ابرها می بارند
بهار آمده است)
هیچ می دانی
من
با همه بی هنری
كه تو می انگاری
ناز باران و نوازشگری فصل اش را
بهتر از سبزه و گل می دانم؟
آنقدر هم كه تو پنداشته یی
من تنگ باور هر یاوه نیم
كو؟ كجاست؟
نه سرود چككیست
نه جرسكاری آهن پوشی
ناودان ها كه از آغاز زمستان خالیست

27- حمل 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *