+ - x
 » از همین شاعر
1 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
2 مادر
3 دریا
4 با یاد چشمهای تو
5 من و دریچه ی من
6 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم
7 در انتحار لحظه ها
8 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
9 خداحافظ گل سوری
10 آزادی

 » بیشتر بخوانید...
 بازی
 خه خه به نام ایزد آن روی کیست یارب
 تو نقد قلب را از زر برون کن
 چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
 ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را
 هزار جان مقدس هزار گوهر کانی
 ای درد تو آرام دل من
 می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن
 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
 برخیز و صبوح را برنجان

۳.۳
امتیاز: ۳.۳ | مجموع آراء: ۴

روزگاریست به من می گویی
(آسمان سقائیست
ابرها می بارند
بهار آمده است)
هیچ می دانی
من
با همه بی هنری
كه تو می انگاری
ناز باران و نوازشگری فصل اش را
بهتر از سبزه و گل می دانم؟
آنقدر هم كه تو پنداشته یی
من تنگ باور هر یاوه نیم
كو؟ كجاست؟
نه سرود چككیست
نه جرسكاری آهن پوشی
ناودان ها كه از آغاز زمستان خالیست

27- حمل 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *