+ - x
 » از همین شاعر
1 آزادی
2 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
3 دو رباعی
4 گرد راه
5 من و دریچه ی من
6 ناودانها
7 درخت
8 مادر
9 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند
10 خیال من یقین من

 » بیشتر بخوانید...
 هر روز پری زادی از سوی سراپرده
 مرا بگرفت روحانی نگاری
 از تن چو برفت جان پاک من و تو
 یار از دل من خیر ندارد
 دیار آخرین
 کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی
 ای دل رفته ز جا بازمیا
 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
 از بهر مرغ خانه چون خانه ای بسازی
 امروز مستان را نگر در مست ما آویخته

۳.۳
امتیاز: ۳.۳ | مجموع آراء: ۴

روزگاریست به من می گویی
(آسمان سقائیست
ابرها می بارند
بهار آمده است)
هیچ می دانی
من
با همه بی هنری
كه تو می انگاری
ناز باران و نوازشگری فصل اش را
بهتر از سبزه و گل می دانم؟
آنقدر هم كه تو پنداشته یی
من تنگ باور هر یاوه نیم
كو؟ كجاست؟
نه سرود چككیست
نه جرسكاری آهن پوشی
ناودان ها كه از آغاز زمستان خالیست

27- حمل 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *