+ - x
 » از همین شاعر
1 مادر
2 خلوتی كو كه خیالات تو آنجا ببرم
3 دو رباعی
4 گر فریبد مردم چشمم بیاری بارها
5 آزادی
6 من و دریچه ی من
7 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
8 به هوای تازه ماند غزل من و غم من
9 در انتحار لحظه ها
10 خداحافظ گل سوری

 » بیشتر بخوانید...
 می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن
 همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم
 برآ بر بام و اکنون ماه نو بین
 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
 انسان نامریی
 تو هر چند صدری شه مجلسی
 که بوده است تو را دوش یار و همخوابه
 بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین
 کدام لب که از او بوی جان نمی آید
 می بوسم آن قدر كه تو از حال می روی

۳.۳
امتیاز: ۳.۳ | مجموع آراء: ۴

روزگاریست به من می گویی
(آسمان سقائیست
ابرها می بارند
بهار آمده است)
هیچ می دانی
من
با همه بی هنری
كه تو می انگاری
ناز باران و نوازشگری فصل اش را
بهتر از سبزه و گل می دانم؟
آنقدر هم كه تو پنداشته یی
من تنگ باور هر یاوه نیم
كو؟ كجاست؟
نه سرود چككیست
نه جرسكاری آهن پوشی
ناودان ها كه از آغاز زمستان خالیست

27- حمل 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *