+ - x
 » از همین شاعر
1 من آن موج گرانبارم كه در دامن نمی گنجم
2 در انتحار لحظه ها
3 مادر
4 خیال من یقین من
5 عشق چیست؟
6 گر فریبد مردم چشمم بیاری بارها
7 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم
8 آزادی
9 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
10 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی

 » بیشتر بخوانید...
 بگو از من به پرویزان این عصر
 درین گلشن
 آن شمع چو شد طرب فزایی
 خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم
 ای بگفته در دلم اسرارها
 فصل کهنه عشق
 دو چیز نخواهد بد در هر دو جهان می دان
 طوبی لمن آواه سر فاده
 یک روز ز بند عالم آزاد نیم
 در فصل بهار اگر بتی حور سرشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نیمه شب بود و ساربان بزرگ
پهره می داد كاروانش را
كاروان از لجاجت شب دوش
دیده می بست ساربانش را
فرصتی رفت و دست هایی چند
كار آن قوم زار می كردند
ساربان خواب و كاروان در خون
لحظه ها انتحار می كردند.

كابل – 11 حمل 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *