+ - x
 » از همین شاعر
1 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
2 دو رباعی
3 آزادی
4 ناودانها
5 خداحافظ گل سوری
6 من آن موج گرانبارم كه در دامن نمی گنجم
7 با یاد چشمهای تو
8 پارسی
9 دریا
10 در انتحار لحظه ها

 » بیشتر بخوانید...
 بر سر آتش تو، سوختم و دود نکرد
 لا یغرنک سد هوس عن رایی
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را
 چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند
 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 نه تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 دیگر از عبور در حاشیه خسته ام
 گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول ها فزون

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نیمه شب بود و ساربان بزرگ
پهره می داد كاروانش را
كاروان از لجاجت شب دوش
دیده می بست ساربانش را
فرصتی رفت و دست هایی چند
كار آن قوم زار می كردند
ساربان خواب و كاروان در خون
لحظه ها انتحار می كردند.

كابل – 11 حمل 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *