+ - x
 » از همین شاعر
1 ناودانها
2 درخت
3 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم
4 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
5 من و دریچه ی من
6 در انتحار لحظه ها
7 پارسی
8 من آن موج گرانبارم كه در دامن نمی گنجم
9 انتظار
10 گر فریبد مردم چشمم بیاری بارها

 » بیشتر بخوانید...
 سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو
 دی سحری بر گذری گفت مرا یار
 گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 به حارسان نکوروی من خطاب کنید
 در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم
 مثل یک شیشه ی پاک یکدل از دستم افتاد
 تو جان مایی، ماه سمایی
 هرگز دل من ز علم محروم نشد
 روزگاریست که ما را نگران می داری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نیمه شب بود و ساربان بزرگ
پهره می داد كاروانش را
كاروان از لجاجت شب دوش
دیده می بست ساربانش را
فرصتی رفت و دست هایی چند
كار آن قوم زار می كردند
ساربان خواب و كاروان در خون
لحظه ها انتحار می كردند.

كابل – 11 حمل 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *