+ - x
 » از همین شاعر
1 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
2 انتظار
3 دو رباعی
4 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
5 پارسی
6 من و دریچه ی من
7 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
8 در انتحار لحظه ها
9 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند
10 به هوای تازه ماند غزل من و غم من

 » بیشتر بخوانید...
 چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی
 هر سبزه که برکنار جوئی رسته است
 هشیار شدم ساقی دستار به من واده
 صلح کل
 گویند هر آن کسان که با پرهیزند
 در خواب بدم مرا خردمندی گفت
 هم حرف و هم سخن همگی اقتباسی اند
 در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری
 کسی کز غمزۀ صد عقل بندد
 تو جانا بی وصالش در چه کاری

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۵

ترا هر شام می بینم
كه از سوی دیاران غروب
از كشتزاران غریب و دور می آیی
و با خود دسته ای از خوشه های سبز ناز و بوسه می آری
ترا هر شام می بینم
كه با دریاچه های مهربان
دستان خویش
از خوشه های سبز
گورستان سرداران دوزخ را
بهار، آئینه می بندی
ترا هر شام می بینم
كه خورشید از فراز شانه هایت جلگه را بدرود می گوید
وخود، در آستان حسرت صبح دگر
یاقوت چشمش را
نگین تاج های كاج های جنگل بی سایه می سازد
ترا هر شام می بینم

كابل- 11 ثور 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *