+ - x
 » از همین شاعر
1 یک گل بهار نیست
2 اشکی در گذرگاه تاریخ
3 گفتم برای آنکه بماند حدیث من
4 پر کن پیاله را
5 سرگذشت گل غم
6 بهار را باور کن
7 تو نسیتی که ببینی
8 شراب شعر چشمهای تو

 » بیشتر بخوانید...
 روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن
 خبر واده کز این دنیای فانی
 لعل لبش داد کنون مر مرا
 ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه
 بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
 نیست عجب صف زده پیش سلیمان پری
 رقص چوب ها
 آرام تر بگذر
 ای یوسف خوش نام هی در ره میا بی همرهی
 در دل و جان خانه کردی عاقبت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بهار را باور کن

باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبنک چهکرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتاگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *