+ - x
 » از همین شاعر
1 سرگذشت گل غم
2 بهار را باور کن
3 اشکی در گذرگاه تاریخ
4 تو نسیتی که ببینی
5 شراب شعر چشمهای تو
6 گفتم برای آنکه بماند حدیث من
7 پر کن پیاله را
8 یک گل بهار نیست

 » بیشتر بخوانید...
 دوش عشق شمس دین می باختیم
 یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال
 رفته
 بی تو بسر نمی شود، با دگری می نشود
 وقتت خوش ای حبیبی، بشنو بحق یاری
 چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست
 در عشق کجا باشد مانند تو عشقینی
 تو چنین نبودی تو چنین چرایی
 الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی
 مثال باز رنجورم زمین بر من ز بیماری

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

پر کن پیاله را

پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جامها که در پی هم میشود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز همر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
آن بی ستاره که عقابم نمیبرد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که : آب آب
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *