+ - x
 » از همین شاعر
1 پر کن پیاله را
2 گفتم برای آنکه بماند حدیث من
3 شراب شعر چشمهای تو
4 تو نسیتی که ببینی
5 اشکی در گذرگاه تاریخ
6 بهار را باور کن
7 سرگذشت گل غم
8 یک گل بهار نیست

 » بیشتر بخوانید...
 من و تو کشت یزدان ، حاصل است این
 بیار باده که دیر است در خمار توام
 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
 باد گاهی قدمش را به تماشا می برد
 فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری
 ايدل برو کنار شو آن دلبر آمده
 به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی
 سبت سلمی بصدغیها فؤادی
 فریب رهزن دیو و پری تو چون نخوری
 دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

از همان روزی كه دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی كه فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود

از همان روزی كه یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی، پاكی، مروت، ابلهی است

من كه از پژمردن یك شاخه گل
از نگاه ساكت یك كودك بیمار
از فغان یك قناری در قفس
از غم یك مرد در زنجیر
حتی قاتلی بردار،
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟

صحبت از پژمردن یك برگ نیست
وای، جنگل را بیابان میكنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میكنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میكنند

صحبت از پژمردن یك برگ نیست
فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست
در كویری سوت و كور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است...


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *