+ - x
 » از همین شاعر
1 شراب شعر چشمهای تو
2 تو نسیتی که ببینی
3 بهار را باور کن
4 سرگذشت گل غم
5 پر کن پیاله را
6 گفتم برای آنکه بماند حدیث من
7 اشکی در گذرگاه تاریخ
8 یک گل بهار نیست

 » بیشتر بخوانید...
 باد گاهی قدمش را به تماشا می برد
 دردنامه
 ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه
 مردمان عمری پی کلاف سرگُم میروند
 رخ ها بنگر تو زعفرانی
 خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد
 مطربا عیش و نوش از سر گیر
 بیا تا عاشقی از سر بگیریم
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 یا من بنا قصر الکمال مشیدا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفتم برای آنکه بماند حدیث من
آن به که نغمه ها ز غم عشق سر کنم
غیر از سرود عشق نخوانم به روزگار
وز درد عشق سوز سخن بیشتر کنم
چنگم بجز نوای محبت نمی نواخت
طبعم به غیر عشق سرودی نمی سرود
بسیار آفرین که شنیدم ز هر کنار
بسیار کس که نغمه گرم مرا ستود
آتش زدم ز سوز سخن اهل حال را
اما زبان مدعیان خار راه بود
دیدند یک شبه ره صد ساله می روم
در چشم تنگشان هنر من گناه بود
کندند درخیال بنای گذشتگان
در پیش خود ستاره هفت آسمان شدند
فانوس شعرشان نفسی بر کشید و مرد
پنداشتند روشنی جاودان شدند
این گلشن خزان زده جای نشاط نیست
شاعر به شهر بی هنران بار خاطر است
اینجا کسی که مدح نگفت و ثنا نخواند
سعدی اگر شود نتوان گفت شاعر است
گیرم هزار نغمه سرایم ز چنگ دل
گیرم هزار پرده برآرم ز تار جان
آن روز شاعرم که بگویم مدیح این
آن روز شاعرم که بخوانم ثنای آن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *