+ - x
 » از همین شاعر
1 سحری بود و دلم مست گل آواز سروش
2 آرام تر بگذر
3 عارف کسی بود که به شب ای خدا کند
4 بارش مهتاب
5 ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من
6 مست مستم لیک مستی دیگرم
7 شبی رکاب زدم شادمان بر اسب خیال
8 صدا صدای خداست

 » بیشتر بخوانید...
 ای ساقی خوش اندام جام وفا بیاور
 قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را
 تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را؟
 پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
 ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم
 یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
 سگ ار چه بی فغان و شر نباشد
 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
 شبی که دررسد از عشق پیک بیداری
 ای آنکه به گهوارهء تن جان من استی

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

شبی رکاب زدم شادمان بر اسب خیال
به شهر کودکی خویشتن سفر کردم
به کوچه کوچه ی آن روزها گذر کردم
به کوچه ها که پر از عطر آشنایی بود
به کوی ها و گذر های سکت و خاموش
رهی گشودم و با چشم دل نظر کردم
به خانه ی پدری پا نهادم از سر شوق
به هر قدم اثر از نقش پای خود دیدم
اطاق و پنجره ها رنگ مهربانی داشت
به چهره ی پدرم رونق جوانی بود
نگاه مادر من نور زندگانی داشت
به یاری پدر و پشتگرمی مادر
چو طفل حادثه جو سینه را سپر کردم
در آن سرا که پر از عطر دوستی ها بود
نگاه من به سراپای کودکی افتاد
که در کنار پدر مست و شاد می خندید
و از مصیبت فردا خبر نداشت هموز
پدر برای پسر حرفی از خدا می زد
نوای مادر خود را شنیدم از سر مهر
میانه ی دو نماز
به شوق کودک دلشاد را صدا می زد
به مهربانی او عشرت دگر کردم
شتابنک دویدم به سوی مادر خویش
ز روی روشن او غرق ماهتاب شدم
مرا فشرد در آغوش گرم خود از مهر
به لای لای دل انگیز او به خواب شدم
به عشق مادر خود سینه شعله ور کردم
به راه مدرسه طفلی صغیر را دیدم
کتاب و کیف به دست
که مست و سر به هوا راهی دبستان بود
به هر نگاه ز چشمش هزار گل می ریخت
ز غنچه غنچه ی شادی دلش گلستان بود
ز شادمانی او حظ بیشتر کردم
دوباره همره آن اسب بادپای خیال
به روزگار غم آلود خویش برگشتم
چه روزگار سیاهی چه ابرهای غمی
نه عشق بود و نه آسودگی نه خاطر شاد
نه مادر و نه پدر نه نشاط و زمزمه یی
چو مرغ خسته سرم را به زیر پر کردم
به سوگ عمر شتابنده یی که زود گذشت
درون خلوت خاموش ناله سر کردم
پدر به یاد من آمد که سر به خک نهاد
چه گریه ها که به یاد غم پدر کردم
سپس به تعزیت مادر شکسته دلم
ز اشک دامن خود را پر از گهر کردم
خدای من غم این سینه را تو می دانی
چه صبح ها که به رنجی رساندمش به غروب
چه شام ها که به اندوه سحر کردم
شباب رفت و پدر رفت و مهر مادر رفت
ز بینوایی خود خویش را خبر کردم
چه سود بردم از این روزگار وای به من
ز دور عمر چه ماندست در کف من هیچ
سکوت غمزده ام گویدت به بانگ بلند
به جان دوست در این ماجرا ضرر کردم



تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

ایمل:

بسیار یک شعر زیبا ویک واقعیت تلخ
به راستی که در کودکی انسان هیچ احساس مسئولیتی ندارد واز همه غمهای دنیا آزاد است هرچه که انسان بزرگتر وبزرگتر میشود به همان اندازه باز مسئولیتش هم زیاد میشود تا جایی که انسان آرزو میکند که ای کاش همیشه کودک میماند و هیچ احساس مسئولیتی نداشت وهمیشه در زیر بال پدر ومادر میبود
ایمل مایار_ کابل_ افغانستان




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *