+ - x
 » از همین شاعر
1 مست مستم لیک مستی دیگرم
2 سحری بود و دلم مست گل آواز سروش
3 ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من
4 صدا صدای خداست
5 عارف کسی بود که به شب ای خدا کند
6 شبی رکاب زدم شادمان بر اسب خیال
7 آرام تر بگذر
8 بارش مهتاب

 » بیشتر بخوانید...
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده
 جرقه ها
 عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
 هر صبح که روی لاله شبنم گیرد
 تو خود دانی که من بی تو عدم باشم عدم باشم
 زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا
 با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
 ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عارف کسی بود که به شب ای خدا کند
با سوز سینه خسته دلان را دعا کند
با لطف دوست تکیه به تخت غنا زند
بی آنکه دیده بر صله ی پادشا کند
پیچد سر از عنایت سلطان به کبر و ناز
در کوی فقر قامت خدمت دو تا کند
بر پای شاه اگر سر ذلت نهاده است
با شرم تو به سجده ی حق را قضا کند
حکم خدای لم یزلی را به سر نهد
شاید به عهد بسته ی دیرین وفا کند
دست محبتی به سر بی نوا کشد
درد دلی ز راه مروت دوا کند
تا قصر خواجگان نرود از پی نیاز
بر او حرام باد که کار گدا کند
هر جا که می رود به دل بی هوس رود
هر کار میکند به رضای خدا کند
با او بگو که در پی زر از چه می رود
آن کس که خک را به نظر کیمیا کند
عارف اگر که خرقه دهد در بهای می
خود را به چشم اهل نظر بی بها کند
باید به باده ی خانه ی وحدت قدم نهد
گرمست اوست پیر مغان را رها کند
عرفانن نه راه شک که ره عشق و بندگیست
عارف کجا به غیر خدا التجا کند
گر سالک است بر در منعم چرا رود
ور عارف است بندگی شه چرا کند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *