+ - x
 » از همین شاعر
1 ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی ؟
2 هوشم ربوده ماه قدح نوشی
3 بنگر آن ماه روی باده فروش
4 ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
5 نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
6 آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
7 نه به شاخ گل نه به سرو چمن پبچیده ام
8 همچو نی می نالم از سودای دل
9 در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
10 نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم

 » بیشتر بخوانید...
 چو یکی ساغر مردی ز خم یار برآرم
 گر از غم عشق عار داریم
 بیا دل بر دل پردرد من نه
 گرچه غم و رنج من درازی دارد
 چونک درآییم به غوغای شب
 بیا کامشب بجان بخشی بزلف یار می ماند
 چه عصر است این که دین فریادی اوست
 گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
 فاجعه
 بجه بجه ز جهان تا شه جهان باشی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در قدح عکس تو یا گل در گلاب افتاده است؟
مهر در آیینه یا آتش در آب افتاده است؟

باده روشن دمی از دست ساقی دور نیست
ماه امشب همنشین با آفتاب افتاده است

خفته از مستی بدامان ترم آن لاله روی
برق از گرمی در آغوش سحاب افتاده است

در هوای مردمی از کید مردم سوختیم
در دل ما آتش از موج سراب افتاده است

طی نگشته روزگار کودکی پیری رسید
از کتاب عمر ما فصل شباب افتاده است

آسمان در حیرت از بالا نشینی های ماست
بحر در اندیشه از کار حباب افتاده است

گوشه عزلت بود سرمنزل عزت رهی
گنج گوهر بین که در کنج خراب افتاده است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *