+ - x
 » از همین شاعر
1 نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم
2 هوشم ربوده ماه قدح نوشی
3 خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
4 بنگر آن ماه روی باده فروش
5 چو گل ز دست تو جیب دریده ای دارم
6 ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
7 لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد
8 نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
9 بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند (پیر هرات)
10 آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

 » بیشتر بخوانید...
 جلوه ساقی
 شطرنج
 ای از تو من برسته ای هم توام بخورده
 زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست
 ای پیر خردمند پگه تر برخیز
 گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی
 یا رب این بوی که امروز به ما می آید
 طفیل هستی عشقند آدمی و پری
 سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد
 سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد

۴.۷
امتیاز: ۴.۷ | مجموع آراء: ۳

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *