+ - x
 » از همین شاعر
1 نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم
2 بنگر آن ماه روی باده فروش
3 همچو نی می نالم از سودای دل
4 لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد
5 ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی ؟
6 آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
7 خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
8 ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
9 جلوه ساقی
10 در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم

 » بیشتر بخوانید...
 ای صبا بادی که داری در سر از یاری بگو
 اینک از شانه هایم
 صلاح کار کجا و من خراب کجا
 زهره عشق هر سحر بر در ما چه می کند
 کون خر را نظام دین گفتم
 به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه بام
 بستان قدح از دستم ای مست که من مستم
 نشانت کی جوید که تو بی نشانی
 امسال بلبلان چه خبرها همی دهند
 دلت از آسمان برکن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو گل ز دست تو جیب دریده ای دارم
چو لاله دامن در خون کشیده ای دارم
به حفظ جان بلا دیده سعی من بیجاست
که پاس خرمن آفت رسیده ای دارم
ز سرد مهری آن گل چو برگهای خزان
رخ شکسته و رنگ پریده ای دارم
نسیم عشق کجا بشکفد بهار مرا؟
که همچو لاله دل داغدیده ای دارم
مرا زمردم نا اهل چشم مردمی است
امید میوه ز شاخ بریده ای دارم
کجاست عشق جگر سوز اضطراب انگیز؟
کخ من به سینه دل آرمیده ای دارم
صفا و گرمی جانم از آن بود که چو شمع
شرار آهی و خوناب دیده ای دارم
مرا چگونه بود تاب آشنایی خلق؟
که چون رهی دل از خود رمیده ای دارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *