+ - x
 » از همین شاعر
1 ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی ؟
2 ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
3 نه به شاخ گل نه به سرو چمن پبچیده ام
4 نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم
5 لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد
6 هوشم ربوده ماه قدح نوشی
7 نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
8 همچو نی می نالم از سودای دل
9 خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
10 بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند (پیر هرات)

 » بیشتر بخوانید...
 در خموشی همه صلح است ، نه جنگ است اینجا
 چون زخمه رجا را بر تار می کشانی
 بوی خدا
 باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
 ههههههههه
 دل دل دل تو دل مرا مرنجان
 هر کی در او نیست از این عشق رنگ
 شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
 مرد مسلمان
 بعد از این از شعر و از شاعر فراری می شوم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم
سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم
همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم
سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربهتی بین که در آغوش دریا سوختم
شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند
در میان پکبازان من نه تنها سوختم
جان پک من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *