+ - x
 » از همین شاعر
1 واژه ها
2 تصویرها
3 امشب ای دختر انگور به بالین تو ام
4 واژه ی پنج حرف

 » بیشتر بخوانید...
 بدرود
 آن را که درون دل عشق و طلبی باشد
 یار مرا می نهلد تا که بخارم سر خود
 چو رخت خویش بر بستم ازین خاک
 بازی
 زچشم تو غزل عاشقانه می ریزد
 نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟!
 پرده دل می زند زهره هم از بامداد
 باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
 نوازش کن به وصلت یا بکش با خنجر تیزم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

واژه ها

تا به لب از تشنگی سیرم به دریای کلام
شعله ی عطش تکلم ره نمییابد به لب
غرق دریای طلاتم ها ی احساسم ولی
لب به دل لب میگزد دل گفته ها دارد طلب
میکشم بار گران گفته ی نا گفته را

دشت کاغذ ها کجاست؟
دامن سرد و سپید دشت کاغذ ها کجاست
ای قلم ای مرکب بی باک ذهن آدمی
بازبان داغ تو یک لب سخن باید زدن
در دیار سرد کاغذ های بیرنگ و سپید
با زبان داغ تو یک لب سخن باید زدن

گفتنی ها تشنگی ست!
گفتنی ها تشنگی و تشنه بنشستن به پای ساحل دریا گناه ست
غرق باید شد به دریای بزرگ حرف ها
حرف ها را جمع باید کرد باید واژه ساخت
واژه ها را جمع باید کرد باید جمله ساخت
جمله ها را گفت باید در کتاب قرن ها

جذب باید شد به ذرات زمان تا انتها
تاابد تکرار باید شد به گوش نسل ها
باید از آواز خود تصدیق هستی را نمود
باید از آواز خود تصدیق هستی را نمود...


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *