+ - x
 » از همین شاعر
1 عاشقم عاشق به رویت، گر نمی دانی بدان
2 زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست
3 تنیده یاد تو در تار و پودم، میهن، ای میهن!
4 یار از دل من خیر ندارد
5 صدره در انتظارت تا پشت در دویدم
6 دیوانه نمودم دل فرزانه خود را
7 ای دزدیده چشم از آهو
8 خبر داری که از غم آتشی آفروختم بی تو
9 به دشمن آزادی زنان
10 زیر زنجیر، ای مبارز خلق

 » بیشتر بخوانید...
 بباید عشق را ای دوست دردک
 آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
 هرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما
 مدارم یک زمان از کار فارغ
 آخر سوب نیست...
 بیا ای رونق گلزار از این سو
 دلم من خانه ی یک قرن خون است
 بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
 از بی كسی نپرس، كه این روزها كسی-
 برخیز که ساقی اندر آمد

۴.۸
امتیاز: ۴.۸ | مجموع آراء: ۵

خبر داری که از غم آتشی آفروختم بی تو
در آن آتش سراندر پای خود را سوختم بی تو
به هر شهری هزاران ماهرو دیدم ولی ز آنها
به آن چشمت قسم، چشمان خود را دوختم بی تو
بتان سازند حیلتها که گردند آشنا با من
ولی من، گپ میان ما بماند، سوختم بی تو
پر است از اشک و از لخت جگر پیوسته دامانم
چقدر، ای مه ببین، لعل و گهر اندوختم بی تو
خریداران فراوانند و پر سرمایه، اما من
به چیزی جز خیالت خویش را نفروختم بی تو
مرا کشتند و از مهر تو روگردان نگردیدم
عزیزم، بین چه سان درس وفا آموختم بی تو
به لاهوتی سخن از مهربانی های تو گفتم
بدین سان پارگی های دلش را دوختم بی تو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *