+ - x
 » از همین شاعر
1 خبر داری که از غم آتشی آفروختم بی تو
2 ای دزدیده چشم از آهو
3 صدره در انتظارت تا پشت در دویدم
4 تنیده یاد تو در تار و پودم، میهن، ای میهن!
5 ای درد تو آرام دل من
6 عاشقم عاشق به رویت، گر نمی دانی بدان
7 دور از رخت سرای درد است خانه من
8 به دشمن آزادی زنان
9 دیوانه نمودم دل فرزانه خود را
10 یار از دل من خیر ندارد

 » بیشتر بخوانید...
 کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا؟
 رفت عمرم در سر سودای دل
 آه چه بی رنگ و بی نشان که منم
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند
 صد گوش نوم باز شد از راز شنودن
 آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدست
 مست خوابی و نرگست باز است
 چشم براه
 شبی که دررسد از عشق پیک بیداری
 در خشکی ما بنگر و آن پرده تر برگو

۳.۹
امتیاز: ۳.۹ | مجموع آراء: ۸

زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست
بندگی گر شرط باشد زندگی در کار نیست

گر فشار دشمنان آبت کند مسکین مشو
مرد باش ای خسته دل شرمندگی در کار نیست

با حقارت گر ببارد بر سرت باران دُر
آسمان را گو برو بارندگی در کار نیست

گر که با وابستگی دارای این دنیا شوی
دورش افگن، این چنین دارندگی در کار نیست

گر بشرط پای بوسی سر بماند در تن ات
جان بده رد کن که سر افکندگی در کار نیست

زندگی آزادی انسان و استقلال اوست
بهر آزادی جدل کن بندگی در کار نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *