+ - x
 » از همین شاعر
1 خبر داری که از غم آتشی آفروختم بی تو
2 دیوانه نمودم دل فرزانه خود را
3 صدره در انتظارت تا پشت در دویدم
4 یار از دل من خیر ندارد
5 تنیده یاد تو در تار و پودم، میهن، ای میهن!
6 زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست
7 عاشقم عاشق به رویت، گر نمی دانی بدان
8 ای دزدیده چشم از آهو
9 دور از رخت سرای درد است خانه من
10 زیر زنجیر، ای مبارز خلق

 » بیشتر بخوانید...
 ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی
 ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
 تو میگوئی که دل از خاک و خون است
 مرا چون ناف بر مستی بریدی
 می واژه
 به تو بگویم
 می بده ای ساقی آخرزمان
 هم لبان می فروشت باده را ارزان کند
 برخیز و صبوح را برنجان
 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز من بشنو کمی گر شرم داری
زن خود را که ناموست شماری
اگر پوشیده میداری چه دانند
که تو ناموسی داری یا نداری



دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *