+ - x
 » از همین شاعر
1 رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
2 رفیق اهل دل و یار محرمی دارم
3 با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام
4 مگر، ای بهتر از جان! امشب از من بهتری دیدی
5 سرود نان
6 سالها پیش، خاطر رنجور
7 برگریزان دلم را نوبهاری آرزوست
8 آه! ای پیک دل انگیز بهار
9 من به رغم دل بی مهر تو دلدار گرفتم
10 افسانه ی زندگی

 » بیشتر بخوانید...
 سیاهی هوش
 گر این سلطان ما را بنده باشی
 بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
 مهتاب بارانک
 از گورها بگیرید اینک سراغ ما را
 همیشه من چنین مجنون نبودم
 علونا سماء الود من غیر سلم
 گفتم برای آنکه بماند حدیث من
 سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می رود
 هر که را با خط سبزت سر سودا باشد

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱


رفیق اهل دل و یار محرمی دارم
بساط باده و عیش فراهمی دارم
کنار جو، چمن شسته را نمی خواهم
که جوی اشکی و مژگان پُر نَمی دارم
گذشتم از سر عالم، کسی چه می داند
که من به گوشه ی خلوت، چه عالمی دارم
تو دل نداری و غم هم نداری اما من
خوشم از اینکه دلی دارم و غمی دارم
چو حلقه بازوی من، تنگ، گِرد پیکر توست
حسود جان بسپارد که خاتمی دارم
به سر بلندی ی ِ خود واقفم، ز پستی نیست
به پشت خویش اگر چون فلک خمی دارم
ز سیل کینه ی دشمن چه غم خورم سیمین؟
که همچو کوهم و بنیان محکمی دارم...


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *