+ - x
 » از همین شاعر
1 برگریزان دلم را نوبهاری آرزوست
2 مگر، ای بهتر از جان! امشب از من بهتری دیدی
3 آه! ای پیک دل انگیز بهار
4 سرود نان
5 رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
6 من به رغم دل بی مهر تو دلدار گرفتم
7 سالها پیش، خاطر رنجور
8 افسانه ی زندگی
9 رفیق اهل دل و یار محرمی دارم
10 گر چه با اینهمه خوبی سر و کار تو نبود

 » بیشتر بخوانید...
 نگفتمت مرو آنجا که مبتلات کنند؟
 ای محو راه گشته از محو هم سفر کن
 پارسی را پاس میداریم
 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
 بنمود وفا از این جا
 آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
 اگر امشب بر من باشی و خانه نروی
 بحر می پیچد به موج از اشک غم پرورد ما
 ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی
 بیا مرا که غمت آب کرده یاری کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر چه با اینهمه خوبی سر و کار تو نبود
با من این سنگدلی نیز قرار تو نبود
غرق خون شد دل من، جام صفت، گر چه لبم
آشنا با دو لب باده گسار تو نبود
چرخ، در پیش رخت، آینه ی ماه گرفت
کس سرافرازتر از آینه دار تو نبود
سبزه ی گمشده در سایه ی جنگل بودم
بر من ای مهر دل افروز! گذار تو نبود
موج مهرت به سر ما قدم لطف نسود
همچو گرداب، به جز خویش، مدار تو نبود
عیب ِ دامان ترم بود که آتش نگرفت
ورنه، ای عشق! گناهی ز شرار تو نبود
ای که خورشید شُدی، روی نهادی به گریز
جر سوی مشرق ِ برگشت، فرار تو نبود
زلفْ آغشته به آژیده ی سیمین کردم
تا نگویی سحری با شب تار تو نبود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *