+ - x
 » از همین شاعر
1 با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام
2 برگریزان دلم را نوبهاری آرزوست
3 نغمه ی روسبی
4 مگر، ای بهتر از جان! امشب از من بهتری دیدی
5 آه! ای پیک دل انگیز بهار
6 رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
7 سرود نان
8 من به رغم دل بی مهر تو دلدار گرفتم
9 سالها پیش، خاطر رنجور
10 افسانه ی زندگی

 » بیشتر بخوانید...
 هر راز که اندر دل دانا باشد
 ای زهره
 آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
 بر لب مدام باده مرد افگن خيال
 شور نوا
 مرحبا ای پرده تو آن پرده ای
 در عشق هر آنک شد فدایی
 بی پناه بادبان
 ندارد مجلس ما بی تو نوری
 تاریخ، آدمهای برفی، انتظار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


سالها پیش، خاطر رنجور
شادمان بود و نوبهاری داشت،
دل من باغ دلفریبی بود:
سبزه یی داشت، لاله زاری داشت...
آفتاب محبت گرمی
گل او را به ناز می پرورد،
هر سحر دیده ام چو می شد باز،
شاخه یی می دمید و گل می کرد...
رفت چندی ّ و حیف! دانستم
گل این باغ رنگ قهری داشت،
غنچه ی دلفریب زیبایش
عطر آمیخته به زهری داشت.
سحری با دو چشم اشک آلود
همه را خشمگین ز بُن کندم،
آن همه عشق و ناز و مستی را
پیش پای زمان پرکندم.
سال ها رفت و گلشنم پژمرده؛
خاطرم دشت سنگلاخی شد:
نه به شاخی نهال او آراست،
نه به برگی نهفته، شاخی شد.
لیک کنون، که آفتاب دگر
دامن خویش را بر او گسترد،
مژده آرید، مژده ای یاران!-
باز هم سنگلاخ گل آورد!
بگذارید دشت بی جانم
با بهاری دوباره زنده شود؛
بشکفد غنچه های دل، تا باز
عطرشان زهری و کشنده شود!...


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *