+ - x
 » از همین شاعر
1 برگریزان دلم را نوبهاری آرزوست
2 با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام
3 من به رغم دل بی مهر تو دلدار گرفتم
4 سرود نان
5 گر چه با اینهمه خوبی سر و کار تو نبود
6 رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
7 آه! ای پیک دل انگیز بهار
8 رفیق اهل دل و یار محرمی دارم
9 افسانه ی زندگی
10 مگر، ای بهتر از جان! امشب از من بهتری دیدی

 » بیشتر بخوانید...
 ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابی
 نه محتسب نه ملا بر خری سوارم کرد
 نماز شام غریبان چو گریه آغازم
 بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
 ساعتی خندید با خود از دم ِ یك روسپی
 یار از دل من خیر ندارد
 شنا كن مسیر رودی را كه از چشم های كوه شروع شد
 مطرب عاشقان بجنبان تار
 تا بهار آرزوهای مرا گلباررویا میکنی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

نازک تن

با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام
پنهان ز چشم ها به کناری نشسته ام
تا شهسوار من رسد و خیزم از پِیش
در پیش راه او چو غباری نشسته ام
نازک تنم، ولی نه چو گل های بامداد
گرد غمم، به چهره ی یاری نشسته ام
گر خوب و گر نه خوب؟ نوازشگرم تویی
چون نغمه ی نهفته به تاری نشسته ام
اشک سیاه شِکوه ز شب های دوریم
بر نوک کلک نامه نگاری نشسته ام
در چشم تو سیاهی بخت من اوفتاد
در پیش روی اینه داری نشسته ام
با خون دل خیال ترا نقش می کنم
تا باور ایدت که به کاری نشسته ام.



دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *