+ - x
 » از همین شاعر
1 بازگشت
2 پارسی را پاس میداریم
3 بی ریشه

 » بیشتر بخوانید...
 پيکی که رساند بمن از وی خبر اينک
 من و تو کشت یزدان ، حاصل است این
 خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
 گر چه ما بندگان پادشهیم
 آواره تر از باد
 بال سحر
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز
 اشکی در گذرگاه تاریخ
 برخیز و بیا بتا برای دل ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فرود آمد از اسپ آهنینش مرد
نشست و بوسه بران خاک پر تقدس کرد

دوباره دور و برش دید و شادمان خندید
هواى تازه و نمناک را تنفس کرد

دو گام دورتر از وى به خنده سربازى‏
به گوش رهگذرى، با اشاره پُس پُس کرد

گرفت مرد ره خانه‏اش پس از عمرى‏
نیافت خانه خود، هر قدر تجسس کرد

چه خانه‏یى که پس از سالهاى رنج و تلاش‏
به دستهاى خودش مثل باغ سُندس کرد *

نشست بر سر آوار و زار زار گریست‏
هواى تف زده ظهر را تنفس کرد

کابل سنبله 1381


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *