+ - x
 » از همین شاعر
1 اگر پنهان بود پیدا من آن پیدای پنهانم
2 بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا
3 میرود آب رخ از باده ی گلرنگ مرا
4 ای جان من بیاد لبت تشنه بر شراب

 » بیشتر بخوانید...
 ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست
 سوگند خورده ای که از این پس جفا کنی
 کَلفَهشنگ
 سایه ساز تیره ی تاریخ
 سرنوشت باغ
 بیا کز غیر تو بیزار گشتم
 کفران
 بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی دانی
 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
 در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا
که برون شد دل سرمست من از دست اینجا

چون توانم شد از اینجا که غمش موی کشان
دلم آورد و به زنجیر فرو بست اینجا

تا نگوئی که من اینجا ز چه مست افتادم
هیچ هشیار نیامد که نشد مست اینجا

کیست این فتنه ی نوخاسته کز مهر رخش
این دل شیفته حال آمد و بنشست اینجا

دل مسکین مرا نیست در اینجا قدری
زانک صد دل چو دل خسته من هست اینجا

دوش کز ساغر دل خون جگر میخوردم
شیشه نا گه بشد از دستم و بشکست اینجا

نام خواجو مبر ای خواجه درین ورطه که هست
صد چو آن خسته ی دلسوخته در شست اینجا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *