+ - x
 » از همین شاعر
1 من لاله ی آزادم
2 میخانه
3 بهار و شاعر محبوس

 » بیشتر بخوانید...
 هر دم چو توپ می زندم پشت پای وای
 آن دلبر عیار جگرخواره ما کو
 به پیشت نام جان گویم زهی رو
 در پله ها
 ایها العشاق آتش گشته چون استاره ایم
 ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی
 ارجعی زآمدنش طبل و لوا دار بود
 من اگر نالم اگر عذر آرم
 هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
 آنسوی اضطراب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باز شب جانب میخانه گذاری کردم
شیخ داند که پس از توبه چه کاری کردم

زندگی با دل افسرده نمی شد رنگین
از گل داغ درین صحنه بهاری کردم

تا مگر باد ز افتادگیم بر دارد
خویشتن را ز تپش مشت غباری کردم

گوهر آنجا که که به کف از دل دریا آید
چه به دست آرم اگر جا به کناری کردم

هوشیاری و صد اندیشه و با یک ساغر
من ازین وسوسه رندانه فراری کردم

پیچ و تابم چقدر داد فلک تا به مراد
دست در حلقه گیسوی نگاری کردم

با تو دلمرده صفا گر سخن از داغ زدم
این چراغیست که روشن به مزاری کردم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *