+ - x
 » از همین شاعر
1 باید برون بیارم قلبِ فسرده‎ام را
2 در تضادِ شهرداری­یی دلت شد خانه­ ام
3 گفته بودی شهرِ دل را بازسازی می­کنی
4 چشم ترا بر روی نعشم تر نمی خواهم
5 شرمید، خنده کرد، سپس گفت: «کودکی؟
6 قرضداران
7 چند سالی شد غمش در سینه غِجک می­زند
8 آخر سوب نیست...
9 خوشه چین
10 از سرماگک‎های سرخ

 » بیشتر بخوانید...
 و بیاد من و تو
 راست و دروغ
 به من نگر که منم مونس تو اندر گور
 خفاش شب
 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
 شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما
 بیا کامروز شه را ما شکاریم
 یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواست
 نگه دید و خرد پیمانه آورد
 می نوش که عمر جاودانی اینست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من و دوری تو تا چند ...؟

بزن بر ریش غم، لبقند ...

نمی‎خواهم دگر دور از تو باشم

مرا در سینه‎بندت بند ...


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *