+ - x
 » از همین شاعر
1 ههههههههه
2 مهتاب بارانک
3 شهری گم شده است
4  این چهره ی روز گار است
5  چهار رباعی
6 نیل را بگو...
7 در سرزمین های دیگر
8 برای نتوانستن
9 رنگ امید
10 سنگ گور

 » بیشتر بخوانید...
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 در لعل لبت گرچه حيات دو جهانست
 سر زلفت به هر کس تار دارد
 تو هر جزو جهان را بر گذر بین
 گوش من منتظر پیام تو را
 اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام
 از برای صلاح مجنون را
 آسمان بارانیست
 پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش
 ای مهی کاندر نکویی از صفت افزوده ای

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۲

شوی هم داری
چی فرقی می کند وقتی چشمان زیبا هم داشته باشی
شوی هم داری
و چادر سرخ هم می پوشی
و اشعه انگشترت
وجود انگشتان خوش تراشت را به همه گزارش می دهد
و گل گریبانت
جایی را تزیین نمی کند
از جایی با خبر می سازد از چیزی

وقتی سرمه می کشی و به میان جمعیت می روی
چشم های سرمه کرده ای را به بازار برده ای
بندهایی را گسسته یی
و با رضایت لبخند زده ای
به من چی ربطی دارد که مقصدی در لبخند هایت نیست
مهم این است که وقتی به تو نگاه کرده ام
خندیده ای
وقتی به تو نگاه کرده ام
ترا در بند یافته ام
مثل پرنده ای که
از شاخه ای متحرک
به میان چوب های قفس رانده شده باشد
وقتی به تو نگاه کرده ام، آرام خندیده ای تا صدای زنجیرهایت را بشنوم

گیرم تارهایی از مویت سفید شده اند
و تارهای موی من مثل سبزه های اول بهار ترد اند
وقتی چشمانت در میان نخستین چین هایش
جوانی را در نیمه شبی وا می دارد که پنجره ها را باز کند
و به درختان و ستاره های روی شاخه هایش ساعت ها چشم بدوزد
چی فرقی می کند که شکمت چند بار بالا آمده است

چشمانت
پیش از آنکه از آن کسی باشند
دو جاندار اند
مثل همه جانداران دیگر
بی قرار طبیعت آزادشان
وقتی به دریا و درخت می نگری از اشیای طبیعت هم هستند
وقتی به کوچه و بازار می روی از مردان سر راه هم
وقتی روی تخت خواب دراز می کشی
از شویت هم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *