+ - x
 » از همین شاعر
1 جرقه ها
2 یک کوچه ی باران زده...
3 بر فراز بلند ترین کوه رفتم
4 بگذر
5 حیف نیست ؟
6 هیچ کس مثل جزیره تنها نیست
7 تا کجا قصه کنم از دل رسوای خودم
8 شاعر
9 از قند هم گذشته نبات و عسل شدی
10 آوازش را تکانده بود

 » بیشتر بخوانید...
 بیا بیا که تو از نادرات ایامی
 بر سر ره دیدمش تیز روان چون قمر
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
 مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا
 هله هُشدار که در شهر دو سه طرّارند
 شاهدان گر دلبری زین سان کنند
 تو صبحهای بهاری پرنده گان تو ام
 آرزو دارم که دل آيينه ی رويت شود
 کوچ
 زان می عشق کز او پخته شود هر خامی

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱

ایستاده ای در باد با چشمانی که مرغ ها کشیدند قرن ها

با چشمانی که من ندیدم در کره خاکی پیش از آن و بعد از آن

ایستاده اند در باد با چشمانی که از اول نبودند برای دیدن

تنها حفره، تنها حفره های بی جاندار بودند

و گودال های کشور بی باران

تنها حفره هایی که از باد بودند و از آواز گسسته از طبل دووووووووور بومیان اوایل زمین



آشیانه های پرنده گان منقرض چون باور های سنگواره قدیمی

کاسه چشمانی که تصور قشنگ حافظ بودند در قرآن

آهای ایستاده اید در باد با دستانی که از بار سیب می شکنند

با شاخه هایی که از وفور خواهش آدم به زمین خاکستری نشسته اند



کیست صدا می زند!

کیست با دهان دریده

کیست که در استخوانش تبر ها گله وار می چرند

کیست که در زیر پوستش مار های سیاهی به خواب ابد فرو رفته اند

کیست این، آن کیست، ما کیستیم که این گونه میگوییم که میدانیم.



منم من از دانایی به این حد رسیده ام که ندیده اید باد های مطیع مرا

منم من گرداب سوار، گرد باد خواه جنگل ساکت

جیغ زنان در سیلی که می برد همه جا را

منم من، زنان پوستم را کنده اند با دندان های دوران جاهلیت مردان که پایانی ندارد.

منم من خدای باد هایی که از ابرهای متحرک آویزانند چنان چتر بازان جنگ دوم جهانی روی سینه برهنه زنان یهودی که

فرود می آییم هنوز

و روی شیب ستون فقرات زنان لیز خوردیم در زمستان با چوب های اسکی.

فرود آمدم، افتادم در تنگنای پستان ها ها ها ها ها ها ها هاااااااااااااااااای

سوختم با چترم و دندان هایی هرچی را از استخوان هایم جدا می کردند

منم من و دندان هایم مانده اند در بازوان بسیار ملایم

منم من و لب هایم مانده بودند

منم من با آخرین لب هایی که مانده اند برای مکیدن هوایی که پستان هایت را بلند کرده است تا مرتبت اولیا و اغنیا

منم من اسکلیتی

تکه استخوانی مانده در میان دندان های گرگی در زمستان هردو قطب

منم من استخوانی که دختران می جوند با دندان های جنون

و پیش سگ هایکه مدور نشسته اند

می اندازندم چون تکه ای از گوشت های ران شان

می جوندم، می جوندشان، سگها می جوند استخوان مرا، گوشت ران آن ها را می جویم و دردی در ران های شان می پیچد و گم می شود در اعماق تاریک

مثل شارکی که تا دریاچه ای تاریک ماهی روشنی را دنبال می کند

در اعماق آب های گل آلود، بی جان و ته می نشیند در مهی که تله است

به زنان

شک

نه

کنید

منم من هشدار!

اسکلیت!

هشدار و اسکلیت!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *