+ - x
 » از همین شاعر
1 نگاه - داغ تر
2 بهار
3 دسمال تره آب به دستم داده
4 زیبا در زندان
5 جرقه ها
6 آواز آبشار
7 با گیج ها در توکیو
8 چارچوب دروازه
9 بر فراز بلند ترین کوه رفتم
10 صدای مرا می شنوی؟

 » بیشتر بخوانید...
 وصال او ز عمر جاودان به
 غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
 خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را
 امروز روز نوبت دیدار دلبرست
 سرمایه ی عیش، صحبت یاران است
 هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم
 ای دریغا در این خانه دمی بگشودی
 بشنو تو برتری
 هر چند که بلبلان گزینند
 صد دل و صد جان بدمی دادمی

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

با من کاری نکرده ای
جز اینکه گردنم را بوسیده ای
در شبی که بیرون پنجره ها برف می بارید بر پوست چروکیده زمین
ترا که به یاد می آورم
داغی را می یابم که آلوده است دست هایم را
و آتشی در گردنم می زید که آب های این سرزمین را صدا می زند از پوستم
تقصیر من بوده است
آنقدر به تو نگاه کرده ام
که آواز دختر گندمگونی
از زیر هر درخت به گوش می رسد
و باد کوچکترین اشیا را که می لرزاند
من از گذرگاه ها متواری می شوم

به کدام مرد می سپاری دست هایت را
می خواهم بمیرم
پیش از آنکه دست هایش را پر کنی با دست هایت

در کشوری جنگ زده
روی ویرانه ها جوان شده بودی
و من در میان دیوار های فروریخته دلت را یافتم
که پر از صدای سکه های قدیمی بود
و من می توانستم با این سکه ها جهانم را از نو بنا کنم
من به لبانت دل می باختم
وقتی از آبادانی حرف می زدی

با من چی کرده ای؟
بگو با من چی کرده ای؟
که هوا شش هایم را در این شهر نمی یابد
و از پیشانیم جیک جیک هیچ گنجشکی به گوش نمی رسد
تنهایی در صورتم جیغ می زند
و من در میان سنگ وخشت افتاده از عمارت ها به تخریب خودم می پردازم

با دیدار های گاه گاه تو کنار می آمدم با دست و پاهای معیوبی که
خاطره جنگ را ازنو روی جاده ها زنده می کردند
با زخم هایی که بدن هایشان تاب آورده بودند
با گداهایی که در هر قدم با تو تصادم می کنند
یا مثل ماین در پیش پایت پدیدار می شوند

در کشوری که هنوز هم خون می آید از ناودان ها
از سرپناهی می گریزم
که یادگار های تو نا امنش کرده اند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *