+ - x
 » از همین شاعر
1 بهار
2 باغهای معلق بابل
3 زیبا رویان شوی ندارند
4 شاعر
5 اینک از شانه هایم
6 حیف نیست ؟
7 مردی
8 پری گمشده
9 یک کوچه ی باران زده...
10 با التهاب

 » بیشتر بخوانید...
 چنگ خردم بگسل تاری من و تاری تو
 باد گاهی قدمش را به تماشا می برد
 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
 تا که رفتی از برم حتی جهانم گریه کرد
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 شبانه
 ای کرده میان سینه غارت
 من بی نهایتم
 عشق را با گفت و با ایما چه کار
 ای دلارام من و ای دل شکن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اینک از شانه هایم

صد ها بهمن از یاس

سوی اعماق میلغزند.

کاروان ستار ه همیشه

در محل تلاقی گرد باد ها اطراق کرد.

و در قیا مت شب های ما

با صوری زمینی

غبار شد.

در چشمانم

سیلاب مسدودی

با اجساد درخت و نیلو فر

قرن هاست دور می زند.

و اینک از سرم جوانی

سبز سبز می ریزد

و بر خوشه های عکاسی

برف سپیدی بی محل باریدن گرفته است.

رمه های رها در بی سرنوشتی صحرا

تمام شبانان تا ریخ را به گواهی فرا می خوانند

و شب بر بیا بان . سینه می ساید.

باز از دل بیابان

فریاد زند گی تا آسمان بلند است

از حلقوم بره گانی که در بی سویی صحرا

کور سوی ستا ره ای را می جویند.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *