+ - x
 » از همین شاعر
1 هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
2 تا چند زنم بروی دریاها خشت
3 نتوان دل شاد را به غم فرسودن
4 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
5 گرچه غم و رنج من درازی دارد
6 از بودنی ایدوست چه داری تیمار
7 خیام اگر ز باده مستی خوش باش
8 من بی می ناب زیستن نتوانم
9 دریاب که از روح جدا خواهی رفت
10 یک جرعه می ز ملک کاووس به است

 » بیشتر بخوانید...
 آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدست
 تا شنیدم که نیایی سخنم را یخ زد
 آخر گل و خار را بدیدی
 گاهی بر جنازۀ دختر جوانی می گریم
 گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من
 زنده گی به بعضی ها رنگ و بوی شب دارد
 با ارغنون شکسته
 ورا خواهم دگر یاری نخواهم
 مرا آن دلبر پنهان همی گوید به پنهانی
 کبوتر بچه خود را چه خوش گفت

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی بادهٔ گلرنگ نمی باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *