+ - x
 » از همین شاعر
1 آزادی
2 طفل یتیم
3 باریکه راه سرنوشت
4 ستاره (ادبیات کودک)
5 رباعیات
6 شهر خوابیده
7 وداع
8 رنگه هویت خود باخته اند
9 تاریخ، آدمهای برفی، انتظار
10 بز همسایه ی ما

 » بیشتر بخوانید...
 روی تو به رنگریز کان ماند
 ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا؟ چرا؟
 الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسی
 چشمان تاریک
 من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
 ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را
 چو نبود غير او اندر ميانه
 تا در خودم شبیه سگی میکشم دراز
 برون کن سر که جان سرخوشانی
 تا شيشهء دلم ز کف دلستان فتاد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱


به هنگامی كه خون ناامیدی در رگ ایمان شود جاری

و اندوه سیاه تیره گی از گیسوان شب

فضای سایه روشنهای قلبم را فرا گیرد

ترا درخویش میبینم

كه در ژرفای مرموز روانم ریشه میگیری

و گلهای فروغ باورت را هدیه می آری

◘ ◘ ◘

ترا دركودكی من نیز باری یاد می آرم

كنار صخرة سیمین

در آغوش افق از دور

مرا برخویش میخواندی

ولی تا زاد روز جستجو بال طلوعت را

میان خوابگونهای كبود خویشتن احساس میكردم

و تصویر تو در گهنامه های كوچك اندیشه میدیدم

واكنون سالها شد

نبض من همواره میخواند :

ترا باخویش میبینم

ترا درخویش میبینم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *