+ - x
 » از همین شاعر
1 بانگ آشنایی
2 بوزینه و انسان
3 سکوت قرن
4 کویر
5 طفل یتیم
6 خروش خفته
7 ستاره (ادبیات کودک)
8 ترا در خویش می بینم
9 کیستم من
10 نور امید

 » بیشتر بخوانید...
 برخیز و صبوح را برانگیز
 در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
 در دهر چو آواز گل تازه دهند
 امروز سماع است و شراب است و صراحی
 شاه ما باری برای کاهلان
 ای جان جان جان ها جانی و چیز دیگر
 ای خدا از عاشقان خشنود باد
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری
 ز اول بامداد سرمستی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱


به هنگامی كه خون ناامیدی در رگ ایمان شود جاری

و اندوه سیاه تیره گی از گیسوان شب

فضای سایه روشنهای قلبم را فرا گیرد

ترا درخویش میبینم

كه در ژرفای مرموز روانم ریشه میگیری

و گلهای فروغ باورت را هدیه می آری

◘ ◘ ◘

ترا دركودكی من نیز باری یاد می آرم

كنار صخرة سیمین

در آغوش افق از دور

مرا برخویش میخواندی

ولی تا زاد روز جستجو بال طلوعت را

میان خوابگونهای كبود خویشتن احساس میكردم

و تصویر تو در گهنامه های كوچك اندیشه میدیدم

واكنون سالها شد

نبض من همواره میخواند :

ترا باخویش میبینم

ترا درخویش میبینم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *