+ - x
 » از همین شاعر
1 فردای دیروزین
2 خمخانه ی عشرت
3 رباعیات
4 خروش خفته
5 نیایش
6 باده ی عرفان
7 خشم
8 رقص آتش
9 باریکه راه سرنوشت
10 کویر

 » بیشتر بخوانید...
 ای سنایی عاشقان را درد باید درد کو
 تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
 مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم
 دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری
 آمد بهار جان ها ای شاخ تر به رقص آ
 شب
 ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند
 آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
 دهم
 ایها العشاق آتش گشته چون استاره ایم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو ای خوابیدة دوران ازین غفلتسرا برخیز

سواد رنگ و بو بفریفتت پا شو زجا برخیز

نفس جولانگة عمر است ترک سود و سودا کن

ز فریاد هوس بگذر به سوی آشنا برخیز

ز غرقاب نگونساری سر و گردن فراز آور

تهورکن، تلاطم کن به طرف کبریا برخیز

خمار آلودة وهمی تو در خمخانة عشرت

ز مینای صفا نوش و زمحراب دعا برخیز

ستیغین صخره های فتح را معراج میباید

چوبلبل نوحه خوانی کی سزدهمچون هما برخیز

جنون یأس میجوشد میان سینه ها اکنون

طلسم این خموشیها شکن با مدعا برخیز

ز حرف ما و من جز نقش فرقت برنمی آید

خروش هرزگی بگذار با توحید ( لا ) برخیز

میان پیکر هر ذره موج عبرتی خفته

برافگن پردة ظلمت پی این ماجرا برخیز

درین پهنای اخگرها که خون سرمایه شد آن را

لهیب شعله ها خنددکه هان ای بیوفا برخیز

بود فرجام ره این کاروان را چشمة خورشید

به سوی کاروان بشتاب با بانگ رسا برخیز

فراق نشة هستی دو عالم در بغل دارد

زمینگیر طمع پا شو عنانگیر غزا برخیز

سخن آخر که در بنیان مرصوص ابرمردان

نه چون محراب در خمیازه شو مأذن نما برخیز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *