+ - x
 » از همین شاعر
1 گلدان
2 توسن سرشت
3 بانگ آشنایی
4 پندار
5 آزادی
6 تاریخ، آدمهای برفی، انتظار
7 تحفه ی عید
8 کیستم من
9 تصویر آرزوها
10 بهار

 » بیشتر بخوانید...
 فارغم گر گشت دل آواره ای
 هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانه
 ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
 آن ماه کو ز خوبی بر جمله می دواند
 خوشی آخر بگو ای یار چونی
 امروز جمال تو بر دیده مبارک باد
 با روی تو کفر است به معنی نگریدن
 امشب جان را ببر از تن چاکر تمام
 نیم ز کار تو فارغ همیشه در کارم
 آن سفره بیار و در میان نه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باز غوغا و تلاطم نغمة دیگر گرفت
شمع آتشخانة دل شعلة دیگر گرفت

مرغ شبگرد تفکر زاشیان مبهمش
با چگور نغز دل آهنگی از دلبرگرفت

تا تجلی کرد محراب دو ابروی تو دوش
شیخ تسبیحی خرید وگوشة منبر گرفت

پردة ناموس دل از کلفت اسباب رست
تا ترا از جمله اسباب جهان بهتر گرفت

مزرع امکان ندارد جز سواد رنگ و بو
ای خوشا آن کو که مینای می از کوثرگرفت

آرزو گم گشت در گرداب سیلاب سرشک
تا که بازی طفل دل با شعله و اخگرگرفت

گرچه آشوب تخیل درد نوشم کرد و مست
عاقبت تمکین خجلت راچه خوش دربرگرفت

وقت وصل یار یارای سخن گفتن نبود
چون پدید آمد هوس دل ناله را از سرگرفت

دل نشد آواره هرگز از رموز کار عشق
اضطراب و یأس کی دامان پیغمبرگرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *