+ - x
 » از همین شاعر
1 خشم
2 شهپر خاکستر
3 کیستم من
4 وداع
5 تبعیدگاه
6 کویر
7 توسن سرشت
8 دمی با حافظ
9 رنگه هویت خود باخته اند
10 امید محال

 » بیشتر بخوانید...
 زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی
 کی ز جهان برون شود جزو جهان هله بگو
 غزل بی ناموس
 آتش پریر گفت نهانی به گوش دود
 اکسیجنِ مسموم
 دلاراما چنین زیبا چرایی
 زندان
 سارا بس است از همه گلهای این جهان
 آن شمع چو شد طرب فزایی
 کی با ما؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عجب شبیست چه خوش ماهتاب میبینم
به سوی کوه به صد اضطراب میبینم

به آسمان نگرم ابرهای پاک و نفیس
بدین زمین همگان را شباب میبینم

به شاخسار درختان سرکشیدة باغ
نوای بلبل و شور عقاب میبینم

ستارة سحری کاش بخت بنده بدی
که بخت خویش به چشمم سراب میبینم

ز هجر و دوری جانان بسی ستم دیدم
که تا کنون ز فسونش عذاب میبینم

مگر تو ای دل غافل مرو به جادة عشق
که ناتوانی تو من به خواب میبینم

غیور باش و صبور و دلیر و باهمت
وگرنه کار تو همچون شراب میبینم

بنوش بادة عرفان و ترک سوداکن
که فتح و نصرت تو با شتاب میبینم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *