+ - x
 » از همین شاعر
1 خشم
2 پندار
3 تعریف شعر
4 کویر
5 تصویر آرزوها
6 آیت غرور
7 نخل امید
8 اندرز
9 سکوت قرن
10 گلدان

 » بیشتر بخوانید...
 از آمدن بهار و از رفتن دی
 آیینه ها
 آنها که کهن شدند و اینها که نوند
 عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
 بی دروغ
 اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
 سرنوشت هرچه سگ دیدم به من سر می خورد
 فصل سبز شعر
 برفتیم ای عقیق لامکانی
 مرا اندر جگر بنشست خاری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به یاد آور زمانی را

که خورشید جهان را کشته بودند

و دامان شفق از خون خورشید

چو رنگ لاله ها در بستر دشت

بسی رنگین و خونین بود

و من همدوش با آن لحظه ها گلبرگ عشقم را

به گلدان دل تنگ تو بنشاندم

و از اشک محبت سالها این بوته را

سیراب گرداندم

گیاه هرزة کین را

به سر انگشت مهر خود

ز گلدان دلت چیدم

ولی افسوس! صد افسوس!

حریم تنگ گلدان دلت نگذاشت تا گلبرگ عشقم ریشه پردازد

هویدا گردد از هرساقه اش صدها گل امید

دریغا! حسرتا! پژمرد و آنگه برگهایش را

ز دمسردی پاییزی یکایک ریخت

گل امیدهایم بر فراز ساقه ها خشکید و پرپر شد

◘ ◘ ◘

. . . سپس گلبرگ عشقم را

ز گلدان دل تنگت بدر کردم

به گلدان فراخ سینة دیگر نشاندم

آب دادم، پرورش کردم

که اینک آن گل پژمردة دیروز

میان سینة گلدان دیگر

پر طراوت شد

درینجا باثمر شد، برگها آورد و بار آورد

ولی افسوس برگلدان قلب تو

که هرگز کس دران دیگر

گل عشقی نرویاند

و اشک مهر خود برآن نریزاند

که گلدان دل تنگت

سزاوارست رویانیدن گلهای خودرو را

بلی، افسوس!

صد افسوس!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *