+ - x
 » از همین شاعر
1 رباعیات
2 آزادی
3 تبعیدگاه
4 پندار
5 خروش خفته
6 بانگ آشنایی
7 آیت غرور
8 توسن سرشت
9 باده ی عرفان
10 گلدان

 » بیشتر بخوانید...
 بت بی نقش و نگارم جز تو یار ندارم
 راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
 جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را
 چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 امروز بت خندان می بخش کند خنده
 بز همسایه ی ما
 سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من
 بار دگر آن مست ببازار در آمد
 یک سخن در عشق دایم قابل یادآودریست:

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به استاد واصف باختری

آزادی

مرا در شهر می جستند
مردانی که ساطور بزرگ قرن ها رفته را
از مدفن تاریخ دزدیدند و از خون صیقلش دادند

مرادنی که پولادین نیام دشنه های خویشتن را
دور افگندند
به فرمان کسی، کاو زنده گی را نمیرخ می دید

مرا در شهر می جستند و می گفتند این دیوانه شاعر
سال ها این خلق را شورانده از هذیان
برای مردمان او واژه های نفرت و شبخون و کین و انتقام و خشم را
تفسیر می کرده است
و هر زنده گی گفتند
او » آزادی« اش تعبیر می کرده است
تب تاریک هذیانبار این شاعر
به روی پیکر دیوار ها و سنگ های شهر
اکنون سایه افگنده است

ز هر بشنوی جز شعر آزادی
سرود دیگری هرگز
به گوش اندر نمی آید

و اما ناگهان خورشید سر زد از در مغرب (۱)
خدای خشم را باری
چراغ پر فروغ صبر شد خاموش
غریوی شد
فرو بنشست
خون جاری شد و مردم
نیام دشنه ها را هر طف در جست و جو بودند

و اکنون روزگاری شد
که حتا کودکان شهر هم
آزاد می خندند
و من هذیان نمی گویم

درهء پنجشیر - ۲۰ سنبله ۱۳۷۵

(۱) تعبیری از مرویس موج


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *