+ - x
 » از همین شاعر
1 ای زادگاه من
2 توسن سرشت
3 باریکه راه سرنوشت
4 تحفه ی عید
5 پس از سکوت بلند
6 بانگ آشنایی
7 مادر
8 کیستم من
9 طفل یتیم
10 امید محال

 » بیشتر بخوانید...
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس
 گرمی مجوی الا از سوزش درونی
 چنان مستم چنان مستم من امروز
 اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند
 زن
 معرفت نیست در این معرفت آموختگان
 روز پایان جهان
 یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
 مرگ
 به بخت و طالع ما ای افندی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


به هنگامی که خون نا امیدی در رگ ایمان شود جاری
و اندوه سیاه تیره گی از گیسوان شب
فضای سایه روشنهای قلبم را فرا گیرد
ترا در خویش می بینم
که در ژرفای مرموز روانم ریشه می گیری
و گل های فروغ باورت را هدیه می آری

ترا در کودکی من نیز باری یاد می آرم
کنار صخرهء سیمین
در آغوش افق از دور
مرا بر خویش می خواندی

ولی تا زاد روز جست و جو بال طلوعت را
میان خوابگون های کوچک اندیشه می دیدم
و اکنون سال ها شد
نبض من همواره می خواند:
ترا با خویش می بینم
ترا در خویش می بینم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *