+ - x
 » از همین شاعر
1 طفل یتیم
2 ترا با خویش میبینم
3 خشم
4 تعریف شعر
5 پندار
6 کویر
7 تصویر آرزوها
8 آیت غرور
9 نخل امید
10 اندرز

 » بیشتر بخوانید...
 اتیناکم اتیناکم فحیونا نحییکم
 ای که دایم به خویش مغروری
 از دور بدیده شمس دین را
 اگر سرمست اگر مخمور باشم
 غزل بزرگ
 هر آنچه دور کند مر تو را ز دوست بدست
 حرفی نگفته دارم از روز آشنایی
 هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
 ز می که صد ره نشان ازو بود آن شراب مدام ما
 مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


به هنگامی که خون نا امیدی در رگ ایمان شود جاری
و اندوه سیاه تیره گی از گیسوان شب
فضای سایه روشنهای قلبم را فرا گیرد
ترا در خویش می بینم
که در ژرفای مرموز روانم ریشه می گیری
و گل های فروغ باورت را هدیه می آری

ترا در کودکی من نیز باری یاد می آرم
کنار صخرهء سیمین
در آغوش افق از دور
مرا بر خویش می خواندی

ولی تا زاد روز جست و جو بال طلوعت را
میان خوابگون های کوچک اندیشه می دیدم
و اکنون سال ها شد
نبض من همواره می خواند:
ترا با خویش می بینم
ترا در خویش می بینم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *