+ - x
 » از همین شاعر
1 عقلنامه
2 پلان ها و فلان ها
3 عمر خبیث
4 ظاهرشاه در حدیث رفتگان
5 دموکراسی
6 آشپزخانه
7 خرم آنروز
8 هیچ و پیچ
9 تدبیر مهمانی
10 اگر حامد شود محمود

 » بیشتر بخوانید...
 بسکه وحشت کرده است آزاد، مجنون مرا
 پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
 مکن سراغ غبار ز پا نشستهٔ ما را
 آه در آن شمع منور چه بود
 اشکم دهل شده ست از این جام دم به دم
 سمندر مشربی را ناير و نير گلستانست
 به دشمن آزادی زنان
 قومی متفکرند اندر ره دین
 رویش خوش و مویش خوش وان طره جعدینش
 فریادی از کوچه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


یک روز خجسته در بهاران
" بیدل " آمد به جمع یاران

یک یار قدیم گفتش ای دل
ازچیست که نام توست بیدل؟

گفتا که دراین جهان فانی
برکیست که مانده زندگانی؟

من نیزگذارم این جهان را
این منزل کوچ عاشقان را

فردا که شوم ازاین ولایت
من رهرو راه بی نهایت

دیوان ِمرا تباه سازند
کوه سخنم چوکاه سازند

یا کاه ندیده، کوه جویند
من آنچه نگفته ام، گویند

هرکس به طریق ترجمانی
آرد به سرش بلای جانی

این فلسفه آن، حساب جوید
این نقطه و آن کتاب جوید

تفسیر کند بیا و بشنو
در کاسه ببیند او مۀ نو

این برسر شعر من بیآید
بیدل شده ام، چرا که باید

نالیده نگه کنم به بیدل
این دل خواهد، ندارم آن دل

۱۴ جنوری ۲۰۰۱


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *