+ - x
 » از همین شاعر
1 بهانه
2 از آنسوی هستی
3 حیله های رقصان
4 سوگ سرود ۱
5 زنده گی
6 پنجره
7 سوگ سرود ۲
8 پاییز
9 لیلی
10 بیا که بی تو دلم از زمانه میگیرد

 » بیشتر بخوانید...
 اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
 آن را که درون دل عشق و طلبی باشد
 دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
 یر آمدی، از قلب من چون آه بیرون می شوی
 هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی
 نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین
 آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن
 تشنه خویش کن مده آبم
 دل از امید، خم از می، لب از ترانه تهیست
 گر باده خوری تو با خردمندان خور

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

کوه تاب درد این مردم نداشت
تاب درد،این کوه ِ سر در گم نداشت
تاب خور،در هم شکست و باز شد
تا به درد مردمش انباز شد
برد با خود مردمان خسته را
بال های بستۀ بشکسته را
بست بر خود روزن اندوه را
ختم کرداسطوره ی یک کوه را

درز هایش چشم های تازه شد
درد مردم را بهین اندازه شد
لرزه یی بر جان فرهادی مگر
تیشه یی در دست فرهادی مگر
مرد و زن را جان شرین برده ای
آه ای کوه شکسته، مرده ای

لرزه پنهان کن، زنی تنها شده
همسرش همبستر تو تا شده
لرزه پنهان کن که زال تلخ کام
خفته زیر سنگهایت بی کلام
گریه های کودکی در سنگ شد
شیر مادر با شکستت رنگ شد

مادری،یا دختری، مردی، زنی
مردمان خسته یی بی روزنی
خفته در ویرانی آوار تو
ای دریغ از کار ناهنجار تو
آه ای کوه عظیم دیر پای
از چه رو اینسان تو جنبیدی ز جای؟
صبر تو وتاب تو افسانه بود
وه! چه دردی این چنین خاکت نمود؟
کوه، ای کوه غظیم دیر پا
خسته یی زین درد های ناروا؟

تو ز آه مردمان ویران شدی
سورۀ والعصر در خسران شدی.

03/05/2014‎


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *