+ - x
 » از همین شاعر
1 ای آتش خموش شده در میان دود
2 خلوت شاعرانه ام هوس است
3 در باغ
4 بیخ سوزان
5 مهمان یاد های توام در دوام شب
6 دیار آخرین
7 پنجره
8 شهرزاد
9 تبار من
10 دردنامه

 » بیشتر بخوانید...
 مهم را لطف در لطفست از آنم بی قرار ای دل
 ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی ؟
 طالبان
 شاعر، غزل بگو، که غزل خوان هنوز هست
 لحظه های خموش
 به پیشت نام جان گویم زهی رو
 خطوط سرنوشت
 ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری
 یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
 اگر تو مست وصالی رخ تو ترش چراست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آتشی در روز ها روشن شده
شب به روی تیره گی خرمن شده

خرمن شب پاسبان دارد دریغ
نور دور شب چنان دامن شده

تا سیاهی لشکرآرایی کند
چشم ها تیر ونگه جوشن شده

دستها این دستهای پر دغا
مار های در دو سوی تن شده

چشم ها این چشمه ساران عقیم
دیدنی هادیده بی دیدن شده

شب زبان شعله دارد در دهن
همزبان و ذات اهریمن شده

وای من فانوس با دنیای شب
خود نماد خاص پیوستن شده

وای من فردوسی روشن روان
خانه ام تاریک و بی روزن شده

موی دخت پارسی را میکنند
زال هم با تو مگر دشمن شده؟

آتشی کزهر طرف روشن شده
بیخ سوزانِ ِِ گل و گلشن شده

آتش رسوایی و بد نامی است
رنگ تسلیمی جان و تن شده

***

من برون آیم ولی ققنوس سا
آتشی عشقی زمن روشن شده!

پارسی را بر فروزم بار بار
جان من دورش چو پیراهن شده

آه پیرطوس دستم را بگیر
دست من دست ترا مامن شده

***

هرطرف از عشق شب روشن شده
جان عاشق عشق را جوشن شده

06.08.2005


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *