+ - x
 » از همین شاعر
1 زنده گی
2 تکدرخت شرقی
3 سوگ سرود ۲
4 مهمان یاد های توام در دوام شب
5 ابر سیاه جامه
6 کوچ و غربت
7 زچشم تو غزل عاشقانه می ریزد
8 از آنسوی هستی
9 زمین نخستین
10 چگونه راه میدهی

 » بیشتر بخوانید...
 امروز مستان را نگر در مست ما آویخته
 مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد
 ز بردابرد عشق او چو بشنید این دل پاره
 دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
 من از سخنان مهرانگیز
 تا در خودم شبیه سگی میکشم دراز
 خیز تا فتنه ای برانگیزیم
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 رفتم تصدیع از جهان بردم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

قرار بود از اول که یاورت باشم

به گاه یکه شدن هات در برت باشم

قرار بود ز پهلوی تو بریده شوم

که تا چو آیینه در برابرت باشم

قرار بود صدای ترا شوم پژواک

چو دل برای تو دادند دلبرت باش

مقرار بود که همتا ی همدگر باشیم

قرار بود از اول، برابرت باشم

چگونه شد که قرار نخست رفت از یاد

قرارِِ ِ تازه بر آمد که کمترت باشم

چو کشتزار تو باشم چو تو اراده کنی

اسیر حکم تو و نیمِِ ِ کهترت باشم

قرار شد که زحکم تو سر نپیچم من


همیشه حاضر خدمت به محضرت باشم

قرار شد که مرا زیب خانه ات سازی

و من شبانه ترین شعر ِ بستر ت باشم


کجاست قول و قراری که در ازل آمد

که همصدای تو باشم که هم سرت باشم

کجاست قول و قراری که ما لباس همیم

کجاست باور ِ من تا که باورت باشم

قرار بود مگر من همیشه جامه صفت

بریده بر تن تو زیب پیکرت با شم

قرار بود مگر نام من شود تعویض

و با زبونی از آن پس سیه سرت باشم؟


کسی که کَند مرا از قبرغه چپ تو

نگفت هیچ که همواره کمترت باشم

نگفت او که مرا ناقص آفریده به عقل

نگفت او که کنیز ِ دم ِ درت باشم


قرار بود که وابسته ای تو باشم من

همیشه مادر و خواهر و دخترت باشم؟

به گاه حمله ء مستی،بلوغ خواهش تن

پری قاف تو باشم فسونگرت باشم


من آنم آن که ترا میوه رهایی داد

و ریشه های ترا با تو آشنایی داد

بچید سرخ ترین سیب را زباغ خدا

نشان عشق شد و رفت تا سراغ خدا

و سر ِ عشق که در لای بوته ها گم بود؛

امانتی که خدا گفت خاص مردم بود ؛

به دست ِ نازک من کشف شد، به دست آمد

پرنده بود و به چشم ِ منش نشست آمد

نگه به چشم من و تو از آن فرود آمد

تمام هستی ما عشق را سجود آمد

صدا شدیم و زما کوه استواری یافت

خبر شدیم و ز ما واژه بیقراری یافت

به جستجوی خدا گونگی خویش شدیم

ولی تو بیهده رفتی و ما پریش شدیم

ز عشق بود صدای که یاورت باشم

اگر ز عشق دلت هست دلبرت باشم



گره گره شده این رشته از ازل تا حا ل

به قول ِ ابن فلان و به قال ِ قاله و قال

عجین غلغله های تنیده در هم شد

قرار اول ما بیش شد گهی کم شد

ندید هیچ کسی راز آفرینش را

میان دیده خود امتیاز ِ بینش را

و زن به دیده تو چون خطای خلقت شد

و خرده گیری تو بر خدای عادت شد

خدای من که ز عشق آفریده است مرا

پرستشش چو کنم عشق دیده است مرا

مرا فزون فرشته بیافرید ز عشق

میان خدمت و طاعت خطی کشید زعشق

خدای عشق خدای تمام زیبایی

خدای ناجی تو از هجوم تنهایی

خدای عشق کجا سهو یا خطا دارد

خدای ذهن تو صد عیب هر کجا دارد

قرار او همه از عشق بود و یاری بود

ولی قرار تو پیوند زور و زاری بود

قرار مرد مدارانه ات خدایی نیست

و در قرار تو پیمان همصدایی نیست



مگر نگفت از اول، خلیفه اش باید

که جانشینی او را در ین زمین شاید؟

نخورده ایم فریب درخت و شیطان را

که از زمین خودش ساخت هر دوی مان را

ز عشق بود که او این جهان و عالم ساخت

و مشت ِ خاک ِ زمین را گرفت و آدم ساخت

که در زمین وسیعش دو رهگذر باشیم

میا ن جاده عشقش دو همسفر باشیم

بیا دوباره به آغاز خویش بر گردیم

و در خلیفه شدن یار همدگر گردیم



28/8/2004
هالند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *