+ - x
 » از همین شاعر
1 ابر سیاه جامه
2 ای آتش خموش شده در میان دود
3 بیا که بی تو دلم از زمانه میگیرد
4 از آنسوی هستی
5 پاییز
6 راز آفرینش
7 در باد چون سنگ
8 سوگ سرود ۱
9 همصدایی
10 زچشم تو غزل عاشقانه می ریزد

 » بیشتر بخوانید...
 ای دوست عتاب را رها کن
 ذهن کوچه گشت
 غزل بزرگ
 هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانه
 تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال
 باران
 هر ذره ی خاک من زبانی دارد
 چنین می زن دو دستک تا سحرگاه
 بادا هميشه رتبه ات ای دلربا بلند
 بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به كجا سفر نمایم كه ببست غصه پایم
به جستجو چه گیرم كه نماند هیچ جایم

سفری به اوج دارم، نظری به عمق یارم
نه توان و تاب آرم ره اگر به خود گشایم

به خود ارنظركنم من، همه خود نهفته در تن
نه منم كه «خویش» روشن به خدا كه خود خدایم

همه زلال مهرم همه آبی سپهرم
همه روشنان مهرم، كه ملك كند ثنایم

چو به «من» اسیر مانم چه خموش و ناتوانم
كه زمین بود مكانم به كجا رسد صدایم

تو سفیر شهر نوری تو دلیل شعر و شوری!
تو همان شكوه دوری كه ترا غزل سرایم

تو زلال پاك آبی تو صفای ماهتابی
تو غزل نه ای كتابی تو مكن مكن رهایم

تو صداقت زمینی تو دیار آخرینی
ز تو گر رها شوم من به كجا سفر نمایم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *