+ - x
 » از همین شاعر
1 مادر
2 آلیس
3 تکدرخت شرقی
4 گریه
5 شهرزاد
6 ای آتش خموش شده در میان دود
7 پرستو
8 سوار نور
9 از آنسوی هستی
10 زمین برفی پاکم پر از جوانه شوم

 » بیشتر بخوانید...
 شیندم بیتکی از مرد پیری
 بازم صنما چه می فریبی
 بر منبرست این دم مذکر مذکر
 پیغام زاهدان را کمد بلای توبه
 اگر به باده مشکین دلم کشد شاید
 نیایش
 گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست
 چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
 نگه دارد برهمن کار خود را
 دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ابر سیاه جامه گفت: آیت عشق و یاریم
در شب بی تفاوتی بارش بیفراریم

میل صداست در دلم وسوسه هاست در دلم
میشکنم چو بغض تر در دل بردباریم

هستی من رها شود رو به زمین صدا شود
ریشه به رعد پرورد رشته استواریم

زمزم نام روشنی میگذرد ز جسم من
آب خلوص میشود آتش تند جاریم

خیز و به خود بخوان مرا، ابر سیاه جامه گفت
جامه آذرخش شو دور تن بهاریم

تندر تندتاز من توطئه سکوت نیست
حنجره تو میشوم با همه بی قراریم

ابر سیاه جامه آه در تن من رها شدی
تندر و اشک و آذرخش، من ز خودم فراریم

میل فرار در تنم از خموشان این چمن
بغض من از تو بشکند بر همه جا تو باریم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *