+ - x
 » از همین شاعر
1 پنجره
2 پاییز
3 همصدایی
4 در باغ
5 آلیس
6 کوچ و غربت
7 چگونه راه میدهی
8 ای آتش خموش شده در میان دود
9 مادر
10 تکدرخت شرقی

 » بیشتر بخوانید...
 نیم شب از عشق تا دانی چه می گوید خروس
 مرا پرسی که چونی بین که چونم
 یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی
 خاطره باغ
 ساقیا ساقیا روا داری
 مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
 در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
 حالا و همیشه
 از بودنی ایدوست چه داری تیمار
 این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه ست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ابر سیاه جامه گفت: آیت عشق و یاریم
در شب بی تفاوتی بارش بیفراریم

میل صداست در دلم وسوسه هاست در دلم
میشکنم چو بغض تر در دل بردباریم

هستی من رها شود رو به زمین صدا شود
ریشه به رعد پرورد رشته استواریم

زمزم نام روشنی میگذرد ز جسم من
آب خلوص میشود آتش تند جاریم

خیز و به خود بخوان مرا، ابر سیاه جامه گفت
جامه آذرخش شو دور تن بهاریم

تندر تندتاز من توطئه سکوت نیست
حنجره تو میشوم با همه بی قراریم

ابر سیاه جامه آه در تن من رها شدی
تندر و اشک و آذرخش، من ز خودم فراریم

میل فرار در تنم از خموشان این چمن
بغض من از تو بشکند بر همه جا تو باریم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *