+ - x
 » از همین شاعر
1 پاییز
2 گریه
3 خلوت شاعرانه ام هوس است
4 زنده گی
5 دیار آخرین
6 از آنسوی هستی
7 راز آفرینش
8 بیا که بی تو دلم از زمانه میگیرد
9 ساقه در بیهوایی
10 مهمان یاد های توام در دوام شب

 » بیشتر بخوانید...
 هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
 شب و روز آن نکوتر که به پیش یار باشی
 اتاک عید وصال فلا تذق حزنا
 ز اول بامداد سرمستی
 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
 چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه
 مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین
 سنگ شکاف می کند در هوس لقای تو
 پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یكیست
 گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پنجره خانه ام
چشمیست که بر زندگی گشوده میشود
پنجره خانه ام
پر از آخذه های زیبایست
و مرا به تماشای نور میخواند
و در نشاط برگ شریک میکند

حیفم می آید
که پرده را بکشم
مهتاب پشت پنجره
نفس میکشد
ستاره ها در آیینه پنجره ام
خود را می آرایند
تا به جشن تولد بامداد بروند
دستان پنجره ام
پرده ی شب را

از روی خورشید پس میزنند
لبان پنجره ام
خستگیی روزم را
با بهترین لالایی به شهر خواب میخوانند
من و هستی دو روی سکه یی هستیم

میمانم
تا پنجره را به روی مهربانی خورشید
و نوازش ماه بگشایم
کودکان من
در کنار این پنجره که شمایید
میمانم.

11.04.05


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *