+ - x
 » از همین شاعر
1 کوچ و غربت
2 زنده گی
3 پرستو
4 بیا که بی تو دلم از زمانه میگیرد
5 دیار آخرین
6 بهانه
7 همصدایی
8 زمین برفی پاکم پر از جوانه شوم
9 از آنسوی هستی
10 تردید

 » بیشتر بخوانید...
 این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبله ای
 ای دل چو نمی گردد در شرح زبان من
 به باغم لاله شانم، خون بروید
 ای دلبر سنگین دل و سیمین بدن من
 گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 عبادت
 مرا در سینه فریادیست
 ای دیده من جمال خود اندر جمال تو
 چقدر با كلمات درنده ور بروم؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ایستاده ای
با وقار سنگ
در آستان باد!
با گرمترین لبخند در برابر نگاه من!

آیینه هایت را
در برابر سنگ ها بگذار
تا دلت را
از دستانت
گلایه نباشد
و عاشقانه هایت را بیاویز
بر آستانی
که باد
نگهبان لاله است!

نه جویباری تو
خدای را نه جویباری
که رودی
بریز
با صدایت مست
در گلوی هستی
رگ زمین را
پویایی معنی کن
در پایایی

هنوز
ته چشمانت
بهاری به نیاز
بیدار است
نیاز نازک همیاری
دو دستش رها
روی ساقه دستان من!
حس بهارینه
میخواهدم
راز ته چشمانت را بزییم
میخواهدم به نغمه نگاهت
بپیوندم

دختر نشاط
در ژرفای چشمت
نامم را
سرودی کرده است
روی سر انگشتانش
چراغ باور روشن
انحنای اندامش کوچه باغ وسوسه

میمانی!
با دختران روشن پندارت
در شب
فانوش دستهایت
پاسبانان مومن روشنایی
با وقار سنگ
در آستان باد!
با گرمترین نگاه
در آیینه ء چشمان من!

18.اکتوبر 2006-10-24


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *